بدين ترتيب، از پليديها آنچه که بيش از همه موجب هراس ميگردد، يعني مرگ، براي ما چيزي نيست چراکه زمانيکه ما هستيم، مرگ نيست و هنگاميکه مرگ از راه ميرسد، ما نيستيم. در نتيجه، مرگ براي کساني که در قيد حياتند، هيچ چيز نيست زيرا برايشان وجود ندارد؛ و براي مردگان نيز بدين منوال است زيرا که ديگر نيستند.

اما اکثرمردم گاهي از مرگ به مثابه بدترين دردها ميگريزند و گاهي آنرا براي پايانبخشيدن به مصيبتهايشان فراميخوانند. در عوض، خردمند، هراسي از نبودن ندارد زيرا که وجود هيچ ربطي به عدم وجود ندارد و آنچه نيست[نميتواند] بد باشد. همانطور که هميشه خوراکي فراوان ترجيحي نسبت به خوشمزهترين آن ندارد، همانطور نيز در مورد حيات، طولاني بودنش ترجيحي نسبت به لذتبخشبودن آن ندارد؛ و همه کسانيکه به جوانان توصيه ميکنند خوب زندگي کنند و از آن لذت ببرند و به سالمندان نيز پند ميدهند که حياتشان را به نيکي بپايان برده و خوب بميرند، ياوه ميگويند. زيرا سالمند نيز قادر است شيريني زندگي را بچشد؛ و گذشته از اين، زندگي کردن و خوب مردن يکي است. سادهلوحتر از اين، کسي است که فکر ميکند بهتر ميبود زاده نميشد و «حال که متولد شده است،[بهتر است]هرچه زودتر به دوزخ واصل شود» (نقل قولي از شاعر يوناني تئوگنيس، قرن چهارم پيش از ميلاد). اگر او اينچنين فکر ميکند، پس چرا به زندگي بدرود نميگويد؟اگر واقعاً چنين چيزي را ميخواهد، امکانش براي او مهياست؛ و اگر اين فقط ريشخندي است، توجيهپذير نيست؛ زيرا در مورد موضوعي که ابداً نميتوان سبکسرانه با آن برخورد کرد، سبکسري ميکند.

[در ضمن]به خاطر داشته باش که آينده نه در اختيار ماست و نه کاملاً دور از دسترسمان؛ بطوريکه نه بايد به انتظارش نشست آنچنانکه قرار است مطمئناً اتفاق بيافتد و نه بايد نااميد بود انگار که از حادثنشدنش يقين داريم. بايد توجه داشت که در بين تمايلات و علائق، برخي مبناي طبيعي دارند و برخي ديگر[کاملاً]بيهودهاند. در ميان اين تمايلات طبيعي، بعضي لازم و بعضي فقط طبيعياند؛ و در اين ميان، برخي براي سعادت ضرورياند، برخي ديگر براي آرامش تن و سرانجام برخي ديگر فقط براي زيستن. در واقع، نگاهي صحيح به اين اميال اين امکان را فراهم ميآورد که هربار نسبت به سلامت جسم و آرامش[جان]، گزينشي مناسب داشته باشيم چراکه دسترسي به زندگي سعادتمند بدان بستگي دارد و بر مبناي هدفي اينچنين است که ما در پي جلوگيري از آلام هستيم. هنگاميکه موفق به انجام آن شديم، تلاطم روح فروکش کرده و[انسان]ديگر بدنبال جبران کمبود يا افزودن مکملي جهت آسودگي روح و جسمش نيست3. در واقع، ما زماني در پي لذت هستيم که از نبود آن در رنجيم؛ و زمانيکه از درد فارقيم، ديگر نيازي به لذت نداريم.

به همين دليل است که ميگوييم، لذت، آغاز و مقصودِ زندگي سعادتمند است4 زيرا اين اولين نعمت (يا: عطيه) طبيعي و همچنين مبناي گزينشها و امتناعهاي ماست؛[و به عبارتي،]هربار که در تصميمگيري، احساس و عاطفهمان را ملاک نيکي قرارميدهيم،

همواره بسوي آن ميشتابيم. و دقيقاً بدين علت که لذت، نخستين نيکي و با ذات ما منطبق است، به جستجوي هر لذتي هم نيستيم. مواردي هم وجود دارد که[بايد]بسياري از لذايد را ناديده گرفت و آن زماني است که پيامدهاي ناخوشايندي را با خود به همراه دارند که از لذتهاي[اوليه]بيشتر است؛ گاهي نيز درد و رنجهايي هستند که ارزششان بيش از لذت است مانند وقتيکه به مدت طولاني دردي را متحمل شدهايم، و لذتي که پس از آن ميآيد، تمام آن آمال را تحت شعاع قرار ميدهد.[پس،]هر لذتي به خودي خود نعمتي است، با اين وجود، نبايد به دنبال هر لذتي بود. همينطور، درد هميشه بد است، با اين حال[نبايد]هميشه آنرا پس زد بلکه بايد هربار آنرا سنجيد و مزايا و زيانهاي آنرا مورد بررسي قرارداد و به مقايسه پرداخت. زيرا لذت هميشه خوب است و درد وغم، بد؛ اما گاهي نيکي را به بدي گرفته و گاهي برعکس، بدي را به عنوان نيکي تلقي ميکنيم.

ما گمانمان بر اين است که خودکفايي بسيار نيکو است5؛ نه اينکه بايد هميشه با کم و اندک زيست بلکه بدين علت که اگر از فراواني و وفور نعمت بهرهمند نبوديم، بتوانيم خود را به اندک قانع سازيم؛ با اين اطمينان که چنين کساني بهتر از ثروت و رفاه بهره ميجويند در حاليکه کمتر به آن نيازمندند. هر آنچه که مبتني بر طبيعت است به سادگي فراهم ميشود و هر آنچه غير از آن است، به دشواري و سختي. خوراکهاي بسيار ساده و معمولي در جاييکه ناراحتي ناشي از کمبود را از بين ميبرد، [ميتوانند]به اندازه بهترين و لذيذترين غذاها لذتبخش باشند. نانِ جو و آب، هنگاميکه از هردوي آن محروم بودهايم، بسي لذتآور است. بدين ترتيب، خوگرفتن به خوراکي ساده و عاري از هرگونه تشريفات، نهايت سلامتي را به همراه دارد و باعث ميشود تا انسان در مشغولياتش جسارت[بيشتري]داشته باشد و به يمن تناوب در کمخوري و امساک، موجب گردد تا در مواجهه با شرايط نامناسب، مقاومت بيشتري از خود نشان داده و کمتر تحت تأثير آن قرارگيرد.

با اين حال، برخلاف ادعاي آن کسانيکه ما را نميشناسند و از عقايد ما بياطلاعند، وقتي ما ميگوييم که لذت[يا: خوشي]هدف زندگي است[يا: هدف از زندگي، لذت بردن است]، منظور ما نه لذايذ مخرب است و نه شهوتراني. براي ما لذت، عدم درد و رنج در جسم و تشويش در روح است زيرا زندگي با لذت، ابداً نه در ضيافت و جشنهاي دائمي بدست ميآيد، نه در معاشرت با پسرهاي جوان و زنان و نه در طعم خوراک ماهي و غذاهاي ديگري که زينتبخش سفرههاي رنگين و مجللاند؛ بلکه متضمن آن اعتدال و تدبيريست که با آن استدلالي را تعميق بخشيده و در پي علل پذيرفتن يا نپذيرفتن چيزي هستيم و آراي رايجي که موجب نابساماني روح ميگردد را به کنار مينهيم.

سرلوحه تمام اينها، يا به عبارتي، بالاترين نيکي، دورانديشي و تدبير است6 که حتي بايد اعتبار و منزلتي والاتر از فلسفه براي آن قائل شد زيرا که سرچشمه تمام فضيلتها بوده و به ما ميآموزد که زندگي بدون دورانديشي، شرافت و عدالت نميتواند

سعادتآميز باشد و اين سعادت نيز ممکن نيست عاري از لذت باشد. بدين ترتيب، فضيلتها به طور طبيعي به زندگي باسعادت گره خورده همانطور که زندگي خوشبخت هيچگاه از اين فضيلتها جداشدني نيست.

حال آيا به نظر تو کسي هست که بتوان او را بالاتر از خردمندي دانست که به تفکري صحيح در مورد خدايان رسيده و همواره ترسي از مرگ به خود راه نداده و به اهداف طبيعت پي برده است؟ او دريافته است چطور ميتوان به سادگي به نيکي تام رسيد و آنرا از آن خود کرد و در عوض چقدر امکان بالاترين شرارتها از حيث شدت و مدت، ضعيف و محدود است. او به تقدير و سرنوشت که برخي آنرا ارباب تام همهي چيزها ميپندارند، اعتنايي نکرده و معتقد است اگر بعضي چيزها به بخت و اقبال بستگي دارد، مسبب برخي ديگر خود ما هستيم. پس، نميتوان ضرورت و اجبار را مسئول دانست در ضمن اينکه اتفاق چيزي است ناپايدار؛ اين تنها اراده ماست که مستعد سرزنش يا ستايش است و ارباب ديگري جز ما ندارد.

به علاوه، باز بهتر است داستانهاي رايج در باره خدايان را باور داشت تا اينکه در مقابل سرنوشت محتومي که طبيعيون براي انسان رقم ميزنند، سر تعظيم فرود آورد*. زيرا آن داستانها دست کم اين اميدواري را ميدهند که خدايان[ممکن است]در برابر نيايشهاي ما[بالاخره] از خود نرمشي نشان دهند؛ در حاليکه[مفهوم]سرنوشت، سير اجتنابناپذيري را تحميل ميکند.

نبايد آنطور که توده باور دارد، پذيرفت که بخت و اقبال يک ايزد است چراکه ايزدان هيچگاه به صورت نامنظم و آشفته عمل نميکنند. همچنان نبايد گمان برد که اقبال، علتي بياثر و بيثمر است؛ مردِ خرد باور ندارد که بخت و اقبال، نيکي و بدي را در بين انسانها تقسيم ميکند و بدين ترتيب، خوشبختي يا شومبختي آنان را رقم ميزند؛ او تنها بر اين باور است که اقبال، شرايط و عناصر خوبيها و بديهاي بزرگ را فراهم آورده و اعتقاد دارد بهتر است پس از تعقلي درست و از روي بدشانسي شکست بخوريم تا اينکه بدنبال تعقلي نادرست از روي خوششانسي موفق شويم؛ اما بهترين حالتي که ممکن است برايمان پيش بيايد اين است که با اتخاذ رفتاري برمبناي سنجشي صحيح و با مساعدت اقبال، به موفقيت دست پيدا کنيم.

پس، در مورد اين آموزهها و هرآنچه بدان مربوط ميشود، تأمل کن و آنها را شبانهروز با خود و همنوعت7 به آزمايش بگذار[و به آنها عمل کن]. آنوقت خواهي ديد که هرگز نه در بيداري و نه در خواب گرفتار تشويش و نگراني نخواهي شد و مانند خدايي در ميان انسانها خواهي زيست. زيرا آن کس که در ميان نيکيهاي جاودانه بسرميبرد، ديگر هيچ شباهتي با موجودي ميرا ندارد.

«علاج چهارگانه»:

«خدايان، مايه هراس نيستند؛

مرگ مايه ترس نيست؛

ميتوان به سعادت دست يافت؛

ميتوان درد و اندوه را از ميان برداشت.»

1 ـ خاطره ايام گذشته براي يک سالمند، بيان حسرت گذشته نيست بلکه امکان پويايي حيات امروزياش را فراهم آورده و باعث نشاط و طراوتي دوبارهاي نزد او ميشود.

2 ـ بنابر باور اپيکور، خدايان در فضاي بين جهانها بسر برده و دخالتي در امور انسانها نميکنند اما با اين حال، براي انسان سرمشق سعادت و استقلال محسوب ميشوند.

3 ـ اميالي که نابسامان و بهم ريخته باشند و از حکم طبيعت پيروي نکنند، موجب بروز خيالات موهوم و روياهايي ميشوند که هيچگاه بوقوع نپيوسته و بياينکه نيازي را برآورده کرده باشند، تنها آنرا جابجا ميکنند. بدين ترتيب، هر آنچه که زماني مورد آزمايش قرارگرفت، روزي تبديل به کمبود ميشود.

4 ـ لذت در مرکز تأملات فلسفي اپيکور قراردارد و سعادت و فضيلت پيرو آن هستند چنانکه هر تلاشي در جهت خوشبختي، بايد لذت را مَدنظر داشته باشد.

5 ـ اپيکور مستقل بودن را براي خردمند تجويز ميکند و معتقد است که براي تحصيل آن و خودکفابودن، بايد قناعت نمود و به کم بسنده کرد چراکه استقلال شرط خوشبختي است.

6 ـ به عبارت ديگر، خردمندي که نوعي تشخيص عملي است که ما را در گزينشهايمان راهنمايي ميکند.

* بنابر عقيده گروه اخير (فيزيسين ها)، هيچ چيزي در عالم بطور اتفاقي حادث نميگردد؛ جبر را بر عالم مستولي و انسان را نيز مشمول آن دانسته و براي او اختيار و آزادي قائل نبودند. 7 دوستي و مودت براي اپيکور به طور يقين عنصري بنيادي است و پيوند اجتماعي را باعث ميگردد که ميتواند بمراتب محکمتر و مؤثرتر از حيات سياسي باشد؛ چيزيکه او بدان اعتقاد چنداني هم ندارد.

Nachricht -----

Von: kaveh

An: "morteza.shamloo@yahoo.de"

Gesendet: Dienstag, 2. März 2010, 19:01:55 MEZ

Betreff: Epicure