تلاش کردم و می‌کنم باهات رو راست باشم ، میدونی ؟ زندگی یک جورایی سخته… و این ربطی ب جایی ک هستی و جوری ک زندگی می‌کنی نداره من بهش میگم اصل بقای سختی . یعنی سختی از شکلی شکل دیگه تبدیل میشه ولی نابود نمیشه خیلی ‌ها معتقدن که پیشرفت تکنولوژی و اینترنت و خوراکی‌های غیر ارگانیک و گلوتن ، ما‌ها رو اینجوری کرده !

میگن قدیم‌ها مردم خوشبخت‌تر بودن . تو بشنو ولی باور نکن ! حتی هزار‌ها سال پیش شاهزاده‌ای هندی بنام سیزارتا (بودا) گفت : ک زندگی رنجه و رنج ! (ب زبون بودا «دوکا»)

هایدگر بهش می‌گه : «اضطراب وجودی» اینا رو نگفتم ک ناامیدت کنم . چیزهای خوب و دلنشین هم توی دنیا کم نیست . می تونی ازشون توی راه کمک بگیری و هر وقت داشتی توی چاه غم فرو می‌رفتی مثل “رسن” بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون . یکی از این طناب ها موسیقیه. اگه تونستی سازی بزن ، اگه نمی‌تونی بهش گوش کن . وقتهایی ک شادی موسیقی گوش کن و وقتهایی ک غمگینی بیشتر و اونجا ک از هرحرکتی عاجز موندی ، برقص . رقصیدن بهترین و مفید‌ترین کاری‌ست ک می‌تونی برای روحت بکنی . عمومن موقع جشن و شادی می‌رقصن اما تو مثل زوربای یونانی برای رقصیدن منتظر بهانه نمون هرجا ریتمی شنیدی ک می‌شد باهاش برقصی ، خودت رو تکون بده ، حتی اگه ریتم چکیدن قطره‌های آب از شیروونی باشه . «رقص ، هم ارتعاش شدن با جریان هستی‌ست». رقصیدن رو جدی بگیر ولی موقع رقص جدی نباش . بی‌مهار و بدون ترس از دیده شدن برقص وگرنه گم خواهی شد». راستی اگه صدای خوبی داشتی موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخون ، اما اگه نداشتی هم مهم نیست ، همیشه توی حموم و زیر دوش می‌تونی برای خودت بخونی . مهمترین چیز دیگه‌ای ک می‌تونی بخونی کتاب هست . خوندن بهت کمک می‌کنه زندگی‌های دیگه‌ای رو ک هیچ وقت نمی‌تونستی تجربه کنی رو تجربه کنی . فیلم هم همین کار رو توی یک ابعاد دیگه‌ای می‌کنه اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالا‌تر از فیلمه چون قوه‎ی تخیلت رو ب کار می‌گیره . تا می‌تونی بخون . وسط کتابهات حتمن چند صفحه هم در مورد ستاره‌ها و کهکشان‌ها وقت بگذار چون کمکت می‌کنه ک ابعاد چیز‌ها رو بهتر درک کنی و یادت نره ک توی کل هستی کجا وایستادی . برای همین قدیم‌ها بیشتر فیلسوف‌ها ستاره‌شناس هم بودن . شاید نخوای یا نتونی منجم بشی ولی همیشه می‌تونی وقتهایی ک غمگینی ب آسمون نگاه کنی و ببینی ک غم‌هات در برابر عظمت کهکشان چقدر کوچیکه . طناب‌های دیگه‌ای هم هست ، چیزهایی مثل نقاشی کردن ، کاشتن یک درخت ، آشپزی با ادویه‌های جدید ، سفر کردن ، حرکت . ما برای نشستن خلق نشدیم . صندلی یکی از خطرناک‌ترین اختراعات بشری‌ست . ب جای نشستن قدم بزن ، بدو ، شنا کن … اگر مجبور شدی بشینی ، برای خودت همنشین‌هایی پیدا کن ک از مصاحبتشون لذت ببری . پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسون نیست اما اگه دوست خوبی باشی ، دیر یا زود چند تا آدم خوب دورت جمع خواهند شد . در ضمنیادن باشه دایره‌ی دوستات رو به آدم‌ها محدود نکنی . تو می‌تونی تقریبن با همه‌ی موجودات زنده‌ی دنیا دوست باشی ، گل‌ها ، علف‌ها ، ماهی‌ها ، پرنده‌ها ، حتی گربه‌ها . حیوون‌ها گاهی حتی از آدم‌ها هم دوستهای بهتری هستن . توی زندگی چاه غم زیاده ولی طناب هم هست ، سر رسن رو ول نکن . اما مراقب باش ک ب طناب‌های پوسیده مثل الکل ، دود ، پول و حتی موفقیت ، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می‎کنه ته چاه . بگرد و طنابهای خودت رو پیدا کن و اگه نتونستی پیداش کنی ، «ببافش». آدمهای انگشت شماری طناب‌بافی رو بلدن . دانشمندها ، کاشف‌ها ، مربی‌های فوتبال ، کمدین‌ها و هنرمندها همه طناب‌باف هستن و طنابهایی رو بافتن ک آدمهای دیگه هم می‌تونن سرش رو بگیرن و باهاش از توی چاه بیرون بیان . اگه ما امروز از سیاه‌سرفه نمی‌میریم برای اینه ک طنابی رو گرفتیم ک لویی پاستور سالها پیش بافته ، سمفونی شماره پنج طنابیه ک بتهوون با نتها ب هم پیوند زده ، صدسال تنهایی طنابیه ک مارکز با کلمه و خیال ب هم بافته . بیشتر طنابها رو یک روزی کسی ک شاید ته چاه زندونی بوده بافته ، مولانا در دفتر پنجم میگه:

آه کردم چون رسن شد آه من

گشت آویـزان رسن در چـاه من

آن رسـن بگـرفتـم و بیرون شدم

چاق و زفت و فربه و گلگون شدم