شیطان
از کتاب ـ خاطرات ، رویاها ، تفکرات ـ یونگ
در سدهی نوزده در ادبیات فرانسه ، ب هر شخصی ک در هنر اثری نو و بدیع ارائه میداد شیطان میگفتند و حتا صدها سال پیش از آن نیز گمان میبردند شیاطین و اجنه الهامدهنده شعر ب شاعراناند . از این رو این عقیده ک شیطان آفرینندهی هنر و شعر است ، سابقهای دیرینه در عالم دارد .
اکثر رمانتیکها اعتقاد داشتند : «شیطان قدیمیترین دوستدار معرفت است»، زیرا این شیطان بود ک با خوراندن میوه ممنوعه ب انسان ک همان حکمتو آگاهی بود او را از بهشت کودکی و نابالغی ب در آورد .
مسیح میگوید : «چون افعی عاقل و چون کبوتر بیگناه باش»
یونگ میپرسد چ ارتباطی میان زیرکی افعی و بیگناهی کبوتر وجود دارد ؟
و با چنین نثری نامعمول و مرموز و شاعرانه در موعظه سوم مینویسد : «شناخت الوهیت آبراکساس(خدای دمیان) دشوار است .
قدرت او عظیمترین است .
از این روست ک آدمیزاده او را درنیابد ... اضداد ستیزنده این قدرت از دید تو پنهاناند .
آنچه خدای آفتاب گوید ، زندگی است .
آنچه اهریمن گوید ، مرگ است .
لیکن آبراکساس از آن کلام مقدس و ملعون گوید ک هم حیات است و هم ممات ... آبراکساس مهیب است .
او خود پان عظما و پان صغراست ... هیولای جهان زیرین است ... آشفتگی همانا هرمافرودیت(آمیزه زن و مرد) اول و آغاز است .
وجود است ک اتحادهای وجودی را میجوید ... نگریستن ب او کوری است ، شناختن او بیماری است ... آبراکساس جهان است ، همانا کون و فساد است ... او تضاد آشکار نوع مخلوق با سکان ملاءاعلی و بیوجودی اوست.»