بوبو و آدمها
«بوبو و پادشاه زعفران»
بوبو ، پسر کوچولویی است ک سفری را آغاز میکند تا برای مادر بزرگش زعفران تهیه و او را خوشحال کند . در راه اتفاقات جالبی برایش میافتد . با حلزونی دوست میشود ک فراموشی دارد و مدام از یاد میبرد خانهاش کجاست . بوبو ب حلزون کمک میکند و راهی ب او یاد میدهد ک خانهاش را پیدا کند و حلزون در ازای این محبت بوبو ب او میگوید ک برای پیدا کردن زعفران باید ب ساحل برود ؛ جایی ک «اِگری بابا» با کشتی خود از شرق دور میآید و زعفران با خود میآورد و میفروشد .
اما پادشاه خرید و فروش زعفران را قدغن کرده است و همه زعفرانها را برای خودش میخواهد . سربازان پادشاه «اگری بابا» را دستگیر میکنند . وقتی بوبو ب ساحل میرسد متوجه میشود ک چ اتفاقی افتاده و با شجاعت پیش پادشاه میرود تا با او صحبت کند و «اگری بابا» را آزاد کند .
پادشاه حاضر نیست قانون آزادی زعفران را بپذیرد و از اصرار و پافشاری بوبو عصبانی میشود و بوبو را در زندان میاندازد ؛ اما ملکه ک زنی مهربان است او را فراری میدهد و مقداری زعفران ب او میدهد . ابتدا این کار خشم پادشاه را بیشتر میکند ؛ اما بوبو و مادر بزرگ با کودکان کیکی با زعفران درست میکنند ک بعد از خوردن آن همه خوشحال میشوند و از این کیک برای ملکه ک باعث آزادی بوبو و «اگری بابا» شده بود میفرستند . پادشاه ابتدا عصبانی میشود ؛ اما ملکه کیک را با او قسمت میکند . پادشاه از کیک میخورد و خوشحال میشود و از فردا خرید زعفران را آزاد میکند .
این نمایش با تکنیک عروسک نخی (ماریونت) اجرا شد و بازیدهندهی عروسکها رامین کهن و یورک پیتر صورت گرفت . آهنگسازی این نمایش نیز برعهده رامین کهن بود .